اتاق ۶۰۶ فقط تو حالتِ افقی (Landscape) قابلبازیه. برای ادامه، گوشی یا تبلتت رو بچرخون.
یادت نمیاد چطور اومدی اینجا. یه راهرو، یه در، و یه کاغذِ زردِ روی دیوار که فقط یه عدد روش نوشته: ۱.
یه صدا، از جایی که معلوم نیست، آروم میگه: «برگرد. هنوز وقتشه.»
ولی پشت سرت دیگه راهرویی نیست. فقط دیوار. دستتو میذاری رو دستگیره؛ سرده، انگار ماههاست کسی لمسش نکرده.
صدا دوباره میگه، اینبار آرومتر: «باشه. پس بیا شمارش کنیم.»
در باز میشه. ۶۰۵ تای دیگه پشت سرشه.
اتاقهای اول سادهن، تقریباً. یه سایه هست که آروم قدم برمیداره، مثل کسی که وقت زیادی داره. ولی صداش زودتر از خودش میرسه — یه زوزهی بلند که از هیچ گلویی بیرون نمیاد.
هرچی جلوتر میری، زوزهها بیشتر میشن. انگار این اتاقها قبلاً پر از آدم بودن، و هرکدوم یهجایی همونجا مونده.
صدا: «شنیدی؟ اون زوزه، مال کسی نیست که تو فکرشی. مالِ خودِ این اتاقاست.»
اتاق ۱۰۱، آخرِ راهرو. سایه دیگه آروم راه نمیره — میدوه. زوزهگر، همون چیزیه که همهی اون صداهای پراکنده رو تو خودش جمع کرده؛ یه موجودِ سنگین و کند که هر قدمش انگار زمینو میلرزونه، ولی وقتی بهت نزدیک بشه، دیگه فرصت فرار نداری.
وقتی زوزهگر ساکت میشه، برای اولینبار یه سکوتِ واقعی اینجا حس میکنی. ولی میدونی این فقط شروعشه.
بعد از زوزهگر، اتاقها سردتر میشن. نوری که ازش میترسیدی، حالا کمتره؛ چیزی که تعقیبت میکنه، دیگه صدا نداره — فقط سرما.
صدا: «این یکی رو نمیبینی تا دیر بشه. عادت کن به اینکه چیزی نمیبینی.»
یه چیزی اینجا هست که انگار خودِ تاریکیه، نه چیزی که توش زندگی میکنه. هرجا نگاه میکنی، یه لحظه یه گودی سیاه میبینی، عمیقتر از باقیِ اتاق — و بعد دیگه نیست.
اتاق ۲۰۲. دهانِ سیاه پیداش میشه، نه به شکلِ یه بدن، بلکه به شکلِ یه نبودن — یه خلأ که با هر قدم بهت نزدیکتر میشه و انگار نور دورش رو میبلعه.
صدا، اینبار با یه لرزش تو صداش: «حتی من هم دوست ندارم این یکی رو تماشا کنم.»
وقتی دهانِ سیاه بسته میشه، یه سرما رو پوستت جا میمونه که تا چند اتاق بعد باهاته.
اینجا بوی رطوبت میگیره. دیوارها رنگ عوض میکنن، انگار یه چیزی زیرشون داره نفس میکشه. اتاقها دیگه منظم نیستن — بعضیهاشون سریع رد میشن، بعضیهاشون انگار هیچوقت تموم نمیشن.
صدا: «این یکی خودش هم نمیدونه دنبالِ چیه. فقط دنبالِ یهچیزیه.»
ردهایی رو زمین میبینی — نه جای پا، بلکه انگار چیزی خودشو کشیده. هرچی جلوتر میری، اون ردها تازهتر میشن.
اتاق ۳۰۳. پوسیده نامنظم حرکت میکنه، گاهی کند، گاهی یهو خیلی نزدیک — انگار تصمیم نمیتونه بگیره که شکارچیه یا شکار.
صدا، آرومتر از همیشه: «شاید قبلاً مثل تو بوده. شاید قبلاً همینجا وایساده بوده که تو الان وایسادی.»
وقتی پوسیده از پا در میاد، بوی گندیدگیش برای چند اتاق بعد باهات میمونه — یادآوری اینکه اینجا، هیچچیزی واقعاً از بین نمیره.
از اینجا به بعد، دیگه هیچچیز آروم نیست. اتاقها روشنترن، ولی این روشنایی کمکی بهت نمیکنه — چون حالا خودتو بهتر میبینی، و میفهمی چقدر تنهایی.
صدا: «میخوای بدونی چرا اسمش نُهانگشته؟ نپرس. بهتره ندونی.»
یهچیزی از دور میشمارتت. حسش میکنی، حتی وقتی نمیبینیش — انگار یکی داره رو انگشتاش حساب میکنه چند نفر تا اینجا رسیدن.
اتاق ۴۰۴. نُهانگشت سریع و بیرحمه؛ دیدش از همهی قبلیها دورتره، و انگار همیشه دقیقاً میدونه کجا وایسادی.
صدا، تقریباً با احترام: «تا اینجا رسیدی. خیلیها نرسیدن.»
بعد از شکستش، برای اولینبار صدا ساکت میمونه — انگار خودش هم مطمئن نیست چی قراره بعدش بشه.
این فصل دیگه شبیهِ قبلیها نیست. اتاقها کوچیکتر میشن، در آخری همیشه یهکم کجتره، و صدای رعد بیرون پنجره تندتر میشه.
صدا: «داری نزدیک میشی. اونور، یهچیزی منتظرته که خیلی وقته منتظره.»
هرچی جلوتر میری، حس میکنی این اتاقها رو قبلاً دیدی — انگار خودِ ساختمون داره دور خودش میچرخه، و تو داری یه مسیر تکراری رو با سرعتِ بیشتر طی میکنی.
اتاق ۵۰۵. کالبدِ گمشده دیوانهوار سریعه؛ حرکاتش نامنظم و خشنه، انگار خودش هم میدونه وقتِ کمی داره.
صدا، اینبار بیمقدمه: «بعد از این، دیگه نمیتونم راهنماییت کنم. اونجا، قوانین دستِ منو نیست.»
وقتی کالبدِ گمشده بالاخره پیدا و برای همیشه گم میشه، در جلوت باز میشه رو یه راهرو که هیچشباهتی به قبلیها نداره — کوتاه، ساکت، و تهش یه درِ طلاییرنگ.
اینجا دیگه چیزی شبیه اتاقهای قبلی نیست. رنگها میلرزن، نور از خودِ دیوارها میاد، و هر اتاق انگار یه خاطرهست که کسی سعی کرده پاکش کنه و نتونسته.
صدا، ضعیفتر از همیشه: «باید بهت میگفتم زودتر. من هم یکی از همونام. یکی از ۶۰۵ نفر.»
میفهمی که این صدا، از همون اتاق اول تا اینجا، هیچوقت یه راهنما نبوده — یه بازمانده بوده، یکی که تا همینجا رسیده و دیگه نتونسته رد بشه.
صدا: «اتاق ۶۰۶ اونجوری که فکر میکنی نیست. اونجا، خودِ اتاقه که ازت میترسه — برای همین هزاربار شکل عوض میکنه.»
اتاق ۶۰۶. اربابِ اینجا نه یه هیولاست، نه یه روح — تجسمِ همهی ترسهاییه که ۶۰۵ نفر قبل از تو، همینجا، جا گذاشتن. وسطِ نبرد، شکل عوض میکنه، سریعتر میشه، و درست وقتی فکر میکنی شناختیش، دوباره یه چیزِ دیگه میشه.
اینکه چقدر سریع و با چه حالی از پسش بربیای، تعیین میکنه چهجور آدمی از این در بیرون میری — کسی که واقعاً فرار کرده، کسی که فقط برده، یا کسی که چیزی ازش اینجا جا مونده. سه پایانِ کاملاً متفاوت، فقط با بازی کردن اتاق ۶۰۶ به دست میان.
دنبالگرها همیشه دارن نزدیکتر میشن — فرقی نمیکنه نگاهشون کنی یا نه. هر چند لحظه یهبار یه قدم برمیدارن؛ گاهی فقط یه قدم، گاهی یه جهشِ ناگهانی که فاصله رو خیلی کم میکنه.
باید زودتر از رسیدنشون پیداشون کنی و بزنیشون. کلیک یا لمس کن تا شلیک کنی؛ بعضیها چند ضربه لازم دارن، و هرچی نورشون بیشتر بشه یعنی نزدیکتر شدن.
با W A S D (یا جویاستیک لمسی) تو اتاق راه برو. وقتی همهی دنبالگرهای یه اتاق رو زدی، در تهِ اتاق باز میشه — باید قبل از تمومشدن زمان بهش برسی.
مهمات محدوده؛ برای پرکردنش دکمهی R یا نشان فشنگ پایین صفحه رو بزن.
بازی ۶۰۶ اتاق داره، تو شش فصل ۱۰۱تایی. اتاقهای عادی هر بار متفاوت و کمی سختتر از قبل ساخته میشن. اتاقهای ۱۰۱ ، ۲۰۲ ، ۳۰۳ ، ۴۰۴ ، ۵۰۵ و ۶۰۶ باسفایتان — و هر کدوم شکل، رنگ و رفتار خودشو داره، از کند و سنگین گرفته تا فرز و بیرحم. اتاق ۶۰۶ آخرین و سختترینه: ارباب اون وسطِ نبرد شکل عوض میکنه. اینکه چقدر سریع و با چه وضعیتی شکستش بدی، تعیین میکنه کدوم پایان رو ببینی — سه پایانِ کاملاً متفاوت منتظرتن.
اگه بذاری دنبالگر بهت برسه، فرصت دوبارهای نیست. بیرون پنجره طوفانه — نور رعدوبرق ممکنه یه لحظه چیزی رو نشونت بده.
با شکار دنبالگرها و رد کردن اتاقها سکه جمع میکنی. تو فروشگاه میتونی سرعت حرکتت و سرعت پرکردنِ خشابتو ارتقا بدی. هر روز چند ماموریت تازه منتظرته که با تکمیلشون سکهی بیشتری میگیری.
بعضی اتاقهای عادی سختتر از بقیهن — اگه یه اتاق رو بیشتر از ۱۰ بار نتونستی رد کنی، میتونی با سکه ردش کنی. ولی این کار برای باسفایتها جواب نمیده؛ اونا رو باید خودت شکست بدی.
وقتی به فصل ششم برسی، حالتِ کاستوم باز میشه: خودت تعداد دشمنها، جونِ هرکدوم، ظاهرشون، زمانِ اتاق و وسایل داخلش رو انتخاب میکنی و اتاقِ خودتو تجربه میکنی.